تاریخ : شنبه, ۱۴ شهریور , ۱۴۰۵ Saturday, 5 September , 2026
0

رودبار؛ شهری که دیگر تقویم ندارد، فقط ۳۱ خرداد/درختان زیتون رودبار، میوه نمیدهند؛ آنها عزادار ریشه های سوخته اند

  • کد خبر : 30692
  • 31 خرداد 1405 - 7:19
رودبار؛ شهری که دیگر تقویم ندارد، فقط ۳۱ خرداد/درختان زیتون رودبار، میوه نمیدهند؛ آنها عزادار ریشه های سوخته اند
خرداد، تنها یک روز در تقویم نیست؛ روزی است که زمین نفس حبس کرد، فریاد سنگها از دل خاک بلند شد، و رودبار، نه بهعنوان یک شهر، که بهعنوان یک زخم مادرزادی بر تن این خاک، جاودانه شد.

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی آوای لطیف :ای کاش میتوانستم بنویسم که سالها گذشت و درد کهنه شد. اما نمیشود. هر سال، ۳۱ خرداد که از راه میرسد، زمین زیر پاهایم دوباره میلرزد. نه با امواجی از خاک و آجر، که با امواجی از خاطراتی که هرگز رنگ نباختند.

امسال هم، مثل همه سالها، نگاهم را به کوچه های رودبار میدوزم؛ به پلهای چوبی که دیگر نیستند، به لبخندهایی که در زیر آوار ماندند، به صداهایی که یکباره خاموش شدند. یادم هست که چطور در میان گرد و غبار، فریادها گم میشدند، و چطور سکوت، سنگین تر از خود زمین، بر شانه های بازماندگان نشست.

رودبار، در گوش من هنوز زنده است. اما نه با آواز پرندگان و نه با بوی بهار نارنج. رودبار برای من یعنی کفشهای گلی که تا ابد در راهروی خاطرات رها شدند. یعنی نانهایی که بر سر سفره ها سرد ماندند. یعنی دستهایی که در تاریکی، برای همیشه خداحافظی کردند.

نمیدانم چرا زمین، آن روز صبح، اینقدر خشمگین بود. شاید از غصه های ناگفته مان. شاید از فریادهایی که به آسمان نرسید. اما میدانم که زیر هر تکه سنگ، یک قصهی ناتمام دفن شد.

قصه عاشقانی که قرارشان نیمه تمام ماند. قصهی مادری که بوی موهای بچه اش در زیر آوار، تا ابد مشامش را سوزاند.

و بازماندگان… بازماندگان را چه کسی دید؟ زنانی که با چشمهای خیس، عروسهایشان را به جای حجله، با خاکستر آرایش کردند. پیرمردانی که عصازنان، بر گور فرزندانشان سبزه کاشتند. کودکانی که بزرگ شدند، اما سایهی وحشت، هیچگاه از رویاهایشان کنار نرفت.

من از رودبار مینویسم، اما درد مشترک همه شهرهای زلزله زدهی این سرزمین است. دردی که نه با ترمیم دیوارها، که با ترمیم قلبهایی که دوپاره شدند، درمان مییابد. و چه کسی میتواند دل یک مادر را که کاشانهاش یکباره خالی شد، با هیمنهی فولاد و سیمان، تسلی دهد؟

بیست و یکم خرداد، برای من فقط یک روز در تقویم نیست. این روز، نفس زمین است که یکباره حبس میشود. این روز، فریاد سنگهاست که هنوز از دل خاک بلند میشود. این روز، زخمی است که هر سال ملتهبتر از قبل سر باز میکند.

امشب، هرجا که هستی، رودبار را به یاد آور. نه به عنوان یک شهر، که به عنوان یک زخم. یک زخم مادرزادی بر تن این خاک. و اگر توانستی، برای آن همه نامهای بیصدا که در آوار ماندند، یک شمع روشن کن. برای دردی که هیچ گاه کهنه نمیشود. برای رودباری که در دل ما، زندهتر از همیشه، میلرزد.

با دل تنگ و چشمانی خیس،
برای همهی کسانی که دیگر نیستند، و برای همهی کسانی که هنوز، با درد، هستند.

امیدوارم این یادداشت بتواند اندکی از غم سنگین این روز را، با کلمات، به اشتراک بگذارد.

لینک کوتاه : https://avayelatif.ir/?p=30692

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.