تاریخ : شنبه, ۱۴ شهریور , ۱۴۰۵ Saturday, 5 September , 2026
0

محله‌های کم‌برخوردار رشت، امروز بی‌صداترین سوگ را دارند؛ امیرحاجتی، آشنايِ کوچه‌های گمنام، دیگر نیست/آخرین نفسِ امیر، برای همان محله‌هایی بود که عمری برایشان دوید

  • کد خبر : 31148
  • 12 مرداد 1405 - 23:34
محله‌های کم‌برخوردار رشت، امروز بی‌صداترین سوگ را دارند؛ امیرحاجتی، آشنايِ کوچه‌های گمنام، دیگر نیست/آخرین نفسِ امیر، برای همان محله‌هایی بود که عمری برایشان دوید
امیرحاجتی، مردی که محروم‌ترین نقطه‌های رشت را بهتر از کف دستش می‌شناخت و تمام عمرش را برای لبخندِ دیگران دوید، چشم از جهان فروبست. او رفت و شهری که نفس‌های گرمش را مدیون او بود، با خلأیی بزرگ تنها ماند.

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی آوای لطیف :امشب نه برای نوشتن از کسی آمده‌ام که در ویترین شهر بدرخشد، نه برای ستودن ثروتی یا مقامی.

آمده‌ام با دلی که از فراق شکافته، با چشمانی که باران شده، تا از مردی بگویم که حالا دیگر تنها ردپایش در کوچه‌پس‌کوچه‌های فراموش‌شده‌ رشت باقی مانده است؛ ردپایی که با دست‌های خالی و دلی لبریز از درددل‌های مردم، بر دلِ سنگ‌فرش‌ها حک شد.

امیرحاجتی، آن یگانه‌ای بود که هر جا بوی غم می‌آمد، پیش از آنکه کسی فریاد کند، خود را به آدرسِ درد می‌رساند.

بی‌صدای بلند، بی‌منت، بی‌چشمداشت؛ انگار که دلش با تمام دل‌های این شهر ضربان داشت.

او محروم‌ترین نقطه‌های رشت را بهتر از کفِ دستش می‌شناخت و از همان روزهای سختِ کرونا تا آخرین نفس‌هایی که برای دیگران کشید، پابه‌پای غم‌های مردم راه رفت؛ نه برای نامی، نه برای یادگاری، فقط برای اینکه یک لبخندِ ناب را به چهره‌ای که ماه‌ها بود خنده را فراموش کرده بود، تقدیم کند.

امیر، برای خودش نبود… افسوس که برای خودش نبود. حتی یک لحظه، حتی یک نفس، برای خودش آرامش نخواست.

تمام ذکر و فکرش این بود: «کجا دردی هست که هنوز التیام نیافته؟ کجا دل شکسته‌ای هست که بی‌صدا فریاد می‌زند؟» و او می‌دوید، بی‌آنکه خستگی را به زبان آورد، بی‌آنکه منتظر تشکری باشد.

و امروز… امروز که خبر رفتنش مثل تیری در دل‌هایمان نشست، نه از دارایی‌اش گفتند، نه از خانه و ماشینش. همه فقط به یاد آوردند که مردی رفت که برای دل مردم زیست و با دل مردم رفت. انگار که خودش هم می‌دانست قرار نیست بماند، برای همین تمام وجودش را یکجا، بین مردمِ همین شهر، بخشید.

آری، به جرات و با تمام وجودم قسم می‌خورم که امیر، حتی یک ذره برای خودش نخواست.

او رفت و شهر را با خلأیی بزرگ تنها گذاشت؛ خلأ مردی که بودنش، خود یک نفسِ گرم در سردترین روزها بود… و حالا که نیست، انگار نفس‌های شهر هم، نفس‌نفس، سنگین‌تر شده است.

لینک کوتاه : https://avayelatif.ir/?p=31148

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 1در انتظار بررسی : 1انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.